تبليغاتX
روزنوشته های شخصی من
سلام . امروز هم کارهای روزمره . چون خیلی خسته ام نمی نویسم . مهمترین کارم فکر کنم پست جدیدم بود که لینکش در زیر آمده :

 

" و حقیقت چهارم و پنجم تار و پود یک تصویر است که در هم تنیده اند . و من گمان می کنم که خدا چیزی نیست جز آنچه اتفاق می افتد ٬ آنچه ما تقدیر می دانیم . و این تقدیر چیزی نیست جز زمان مقدس ٬ زمانی که همان خداست . و هیچ چارچوبی را یارای محدود کردن او نیست و هیچ زمانی را نمی توان باز ایستاد و پیش می آید و پیش می آید و آنچه پیش می آید همه مقدس است . خدا آنچه بود و هست و خواهد شد . خدا لحظه  لحظه هاست . و این راز بزرگ عمر آدمی ست . به حقیقت ٬ لحظه لحظه ی عمر ما وجود خداست و وای به حال ما اگر از وجود خدا ٬ از زمان مقدس و از ماجرای ایجاد چیزی ندانیم "

ادامه ( کلیک کنید )

شب شما به خیر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 4:27  توسط وفا | 
سرم درد می کنه ! نمی دونم چرا این موقع شب که می شه سرم درد می گیره . بگذریم . سلام

امروز صبح دیر از خواب بید ار شدم . بابا آمد برام پول آورد اما اینقدر خوابم می آمد که از جام بلند نشدم . سلام علیک کردیم و رفت .

عصر که رفتم دنبال ساره بعد از خوردن پیتزا ٬ رفتیم مغازه ی آقای رضائیان و بنده خدا رو تا ۱۰ شب نگه داشتیم به سی دی گرفتن . خیلی دی وی دی و سی دی برای ساره زد . آمدیم خونه یه چایی خوردیم .ساره گفت دلش یه چایی دیگه می خواد . تعجب کردم آخه اصولا اون اهل چایی خوردن نیست .

بعدش که یه چایی دیگه بردم بالا ساره دی وی دی " لورنا مکین " رو گذاشته بود . وای چه بور با مزه و دوست داشتنی و ساده و روحانی بود .

کنسرتش توی یه مسجد بود که اگه اشتباه نکنم توی اسپانیا بود البته الان به کلیسا تبدیل شده بود . واقعا روحانی و خیره کننده بود .

چهره زرد و ساده و روحانیش من رو یاد سهیل انداخت . و احساس کردم که گمش کردم . نمی دونم این احساس دو طرفه هست یا نه !

آدم هایی هستند توی زندگیم که دلم براشون تنگ شده و توی دنیا جسمشون حضور فیزیکی داره . سهیل سردسته اونهاست . پاک بین معشوق گم شده ی من . کامیار دوستم ٬ سینا دکتر که عادت داشتم بش می گفت " سینا ٬ سینا ٬ اه ٬ سینا "

دوست داشتن ساده است و چقدر سختش کردیم .

 آهان یه خبر خوب مکانیک خاک که خیلی نگرانش بودم ۱۳ شدم . اینطوری احتمالا معدلم ۱۷ به بالا می شه و این خیلی خوبه .

دیگه ! دیگه ! چیز خاص و مهمی نیست . همه چیز خوبه . آرش هم احتمالا فردا پس فردا می بینم .دلم براش تنگ شده .

راستی آرزو از امشب جواب کامنت های تو رو توی همون قسمت کامنت ها می دم . خوب باشی .

شب به خیر تا فردای نزدیک .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 2:17  توسط وفا | 

امروز هم یک جمعه بود . مثل همه ی جمعه های پر جنب و جوشی که در این ۵ سال پشت سر گذاشتم . دیشب نخوابیدم . صبح ریش هم رو زدم و من موندو و سیبیل هایی که الان یه هفته است دارم قربون صدقه شون می رم .  ساعت ۶ رفتم برای ۱۲ نفر حلیم گرفتم و با آژانس رفتم حوزه ی آزمون . کارهای حوزه رو شروع کردم . امروز روز اول کاری محمد صرامی بود . بالاخره از دست این دانش اموزهاش راحتش دم . گرچه یه جورایی دلم براشون تنگ شده بود . به هر حال کارهاش رو خوب انجام داد و من خوشحال شدم از اینکه به کانون آوردمش و ناراحتم که باقری داره می ره .

صبح که پاسخ برگ ها راو بردم با آقای سجادی صحبت کردم از انتقاد های دیروز من خیلی هم خوشحال شده بود . ژست روشنفکری بود یا واقعیت به هر حال لذت بردم از اینکه این موسسه اینقدر تحمل انتقادپذیری داره پیدا می کنه

کتاب هایی که به هزار زحمت سعی کردم زیر قسمت برای بچه ها تهیه کنم رو ظهر از کتاب فروشی گرفتم و عصر با خودم بردم کانون و به بچه ها فروختم . شاید ۱۵۰۰ تومان چیزی نباشه اما مطمئنا بچه ها درک می کنن که این کار من یعنی برای درس خواندن آنها ارزش قائلم .

عصر خسته و کوفته رفتم لقمان که خانم توکل با ناراحتی گفت آقای کرمی مسئول انفرماتیک تهران دیشب توی کوهستان فوت کرده . خیلی ناراحت شدم . مرد دزفولی سبزه با مزه ای بود . خدایش رحمت کند .

با بهنام یه دور زدیم خیابون . و رفتم دهکده باقی پول سی دی نیکوس رو دادم . آمدم خونه دیدم امیر رفته تهران و من و ساره خونه تنهاییم .

شام خوردیم . یه کم در مورد مسائل روز و جامعه گپ زدیم و من الان آمدم پایین که زود بخوابم و برای فردا به کارهام برسم .

خیلی خسته ام .

راستی آرزو . می دونم که این نوشته رو می خونی . واقعا ممنونم که کنارمی . تو واقعا آروز و امید هستی برای من . دوست دارم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 0:9  توسط وفا | 

لطفا به ادامه برنامه های شبکه بارون توجه نمایید :

امروز صبح ساعت ۷ ساره بیدارم کرد که من با دکتر خوش کیش جلسه دارم . دوباره خوابم برد که ساهت ۹ خانم الماسی از کانون زنگ زد . با نگرانی تلفن رو برداشتم و گفتم الان خانم رمزی شاکیه و می گه مگه تو جلسه نداشتی !

دیدم موضوع یه چیز دیگه بود و خداحافظی کردم . بعدش یهو یادم افتاد که از خانم رمزی بپرسن دکتر آمده یا نه ! آمدم از خونه زنگ بزنم دیدم تلفن قطعه و با موبایل گرفتم و با همون صدای خواب آلود به خانم رمزی سلام علیک کردم . خانم رمزی گفت " صبحونه برات نارگیل و موز خریدم نمی آی ؟ "

خلاصه بعد از شوخی ها پرسیدم دکتر آمده که گفت نه تا عصر نمی آد . منم دوباره خابم برد تا یه دو ساعتی بعدش که رفتم کانون و پرینت گزارش هام رو گرفتم برای عصر .

عصر برای ساعت۳:۴۵ رسیدم . دکتر با خنده گفت وفا این چه گزارشی بود فرستاده بودی . منم گفتم دکتر شرمنده ۳ تا ایمل دیگه هم بوده که شما اونها رو  ندیده بودید . خلاصه جلسه با همه حرف ها شروع شد .

اول جلسه دکتر گفت یه نفر با یه ایمیل ناشناس گفته که " خیلی پول می دی ٬ فقط هم بلدی دستور بدی " بعد یک فیلم از آقای دکتر احمد روستا برامون ژخش کردند که حرف های جالبی زدند و ترجیحا سعی می کنم یه مقدار از اونها رو در پایین این پست بنویسم . بعدش از مدیر ها خواستند که جلسه رو جمع بندی کنند و گزارش بدهند . نوبت من که شد . سعی کردم حرف های نگفته ای به نظرم باید اینجا زده می شد رو بگم . از اینکه پرسنل کانون انگیزه برای کار ندارند . تشویق نمی شودند . جلسه ها بی خاصیت شده و حرف ها درگوشی شده . انتقاد هایی هم از خود بچه ها کردم . تقریبا همه از حرف هام خوشحال شدند . چون چیز هایی بود که همه دلشون می خواست گفته بشه ولی کسی جرات نمی کرد بگه ٬ اون هم در حضور آقای دکتر . یه مجادلله لفظی هم با شیرین اکرمی پیش آمد که جوابش رو دادم . امیدوارم از خر شیطون بیاد پایین . توی یه اس ام اس براش توضیح دادم که ارزش دوستی ما بالاتر از این بچه بازی هاست . ارزش هر رابطه ای به اندازه لحظه لحظه ای هست که برای شکل گرفتنش وقت گذاشتیم .

بعد از جلسه به آقای دکتر گفتم که از دست من ناراحت نشید . اگه این حرف ها رو گفتم به خاطر این بود که دلم برای کانون می سوزه و نگرانش هستم .

بعد از اینکه جلسه تمام شد با بهنام ٬ محمد صرامی ٬ رویا راه افتادیم رفتیم تا باغ ملی . با محمد و رویا خداحافظی کردیم و با بهنام رفتیم دهکده کتاب . امروز آخرین روز تخفیف ۲۰ درصدی بود . یه سی دی بود نیکوس مال آوای باربد که چند وقتی بود می خواستم بگیرم . با این که پول همراهم نبود و لی سی دی رو گرفتم . یه پک که ۴ تا سی دی موسیقی یونانی داره . قبلا یه سی دی فشرده اش رو برای کامیار گرفته بودم برای تولدش . گفتم کامیار . الان فکر کنمیک ماهی هست که بش زنگ نزدم و دلم براش خیلی تنگ شده . پسر خوبیه . وقتی آدم باش حرف می زنه اصلا دلش یه جوری می شه . نمی دونم یه جور معصومیت همراه با خوبی زیاد توی صداش هست که دل آدم می سوزه . خیلی دوست داشتنیه . اگه تا یه هفته دیگه به من زنگ نزنه بی خیال کل انداختن می شم و زنگ می زنم بش .

امروز خیابون خیلی شلوغ بود . اولش نمی دونستم چه خبره . بعد بهنام گفت که " ولنتاین " هست . اصلا از این بازی های خارجی که به ایران کشیده خوشم نمی آد . هالووین و ولنتاین و این حرف ها . حوصله گفتن از سپندارمزد هم واقعا ندارم . بزار همین ولنتاینشون رو ملت جشن بگیرن خوش باشن .

راستش با وجود اینکه از این بازی خوشم نمی آد اما خسلی دلم می خواست یه کارتی یا هدیه ای برای حسام پست کنم اما جراتش رو نداشتم . دلم براش تنگ شده . کاش می فهمید .

امرو توی بلاگ فریا شعری رو براش نوشتم که حسام توی دفترچه یاد داشت برام نوشته بود .

" ترسم که اشک از غم ما پرده در شود . وین راز سر به مهر به عالم سمر شود "

شب آمدم خونه و یه سری تماس های داوطلب که مونده بود رو گرفتم . بعدش ژاس سیستم نشستم و میوسیقی های یونانیم رو گوش دادم . کامت های آرزو رو خوندم . راستش حس خوبی دارم که اینجا رو پیدا کرده . کسی که واقعا می دونم دوستم داره .

سینا فردا صبح مسافر بود . داشتم با فرهاد تلفنی صحبت می کردم که سینا آمد پشت خطی . جواب دادم قرار شد باید خونه و پیش هم باشیم . به محض اینکه آمد برق ها رفت . منم براش شمع و سندل روشن کردم . براش قهوه یونانی درست کردم و خلاصه یه ۲ ساعتی درباره همه چیز صحبت کردیم . البته نصف حرف های دغدغه های ایران بود .

بعد که سینا رفت زنگ زدم ۱۲۱ گفت ساعت ۳ برق می آد . و نشستم مردم و جامعه که امروز خریده بودم رو خوندم . عجب شاهکاریه این علی میرمیرانی . واقعا دوستش دارم . یه مقدار کارهای حوزه رو درست کردم . برق ها درست ساعت ۳:۱۵ آمد .

آخه من نمی دونم وقتی برق نیست برای چی برای جشن های انقلاب شون این همه چراغونی می کنن . علی . ش امروز می گفت مثل اینکه خیلی هنر کردن ٬ فیلم انقلابشون رو هم دارن نشون می دن . بگزریم . خدا کنه لولو زودتر این روزنو رو طراحی کنه که ما حرف های سیاسی رو بزاریم برای اونجا ( دیدید گفتم ما - این همون حس خودشیفتگییه هستا که ساره می گفت )

الان هم که آمدم پای نت و گزارش روزانه نوشتم . فکر کنم ساعت دیگه چهار شده باشه . نمی دونم دیگه واقعا تا ۶ صبح ارزش خواب نداره . شاید بشینم خونه تمیز کنم .

خوب باشد و سلامت . فردا سر فرصت چند جمله ی خوب که از امروز جلسه یاد گرفتم رو پلیین این نوشته اضافه می کنم .

شبخیر - من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 23:53  توسط وفا | 

هنوز دارم همین آهنگ رو گوش می دم

تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد

یه بغض شکسته رفیق گلو شد

دیشب گذشت و تمام شد . و امروز ساعت از وقت گذشته بود که از خواب بیدار شدم . آمدم پای سیستم . بعدش هم رفتم بالا پیش وفا این ها نهار خوردم و عجله ای رفتم کانون .

صورتم رو هم نرسیدم اصلاح کنم . راستش قیافم خیلی مسخره شده . چون می خوام سیبیل بزارم . الان ۱۰ روزه که ریش هام رو هم نزدم و کلی هپلی پیپیلی پیپیلی پو شدم الان .

رفتم کانون و از ساعت ۳ تا ۷ در آموزشگاه پسرونه جلسه های اولیا رو برگزار کردم . هر کدوم از پدر مادر ها یک جور هستند . حتی بعضی ها کاملابی سواد هستند . بعضی اوقات بچه ها مسخره می کنند که مثلا فلانی بی سواد بود یا اینطوری حرف می زد . اما به نظر من هر انسان برای خودش یه دنیاست . یه رازه. حتی همونی که بی سواد بود اینقدر شعور داره که پاشده به احترام ما آمده کانون . خلاصه از هم صحبتی با پدر مادر ها لذت می برم .

از کانون که در آمدم با بهنام به سمت کانون کوچه لقمان راه افتادیم . اول بارون ما آمد . چند دقیقه نگذشته بود که برف شد . خیلی چسبید .

رسیدیم لقمان و آمار جلسات امروز رو برای دکتر خوش کیش ایمیل کردم . بعدش که آمدم بیرون برفی شروع شده بود که باورم نمی شد . دونه های درشت و خیلی خوشگل . یاد یه جمله از آرش آسمانی ( آرزوی عزیزم ) می افتم که می گفت انگار توی اون تراش هاست که توشون دونه های برف بود و تکونشون می دادیم . و انگار این دنیا با همه عظمتش اون مداد تراشه است و خدا داره تکونش می ده تا دونه های برفش روی صورت های ما بشینه . لذت بخش بود .

تو این شلوغی یکی نگران چترش بود . یکی نگران لباسش . یکی نگران دوست دخترش . و من اما فقط مبهوط  و مات به زیبایی آسمون نگاه می کردم . و این به نظر من یعنی خوشبختی .

سینا ٬ بهروز ٬ آرمین ذوافقاری آمده بودند دم کانون که با هم باشیم . با بهنام و وحید تا سر خیابون ملک رفتم که نامردی نشه و نگن تنهاشون گذاشتم و بعدش به سینا زنگ زدم که من کجا بیام !

اینم یادم رفت بگم ٬ از انتهای ملک که می آمدم یه گل رز سبز - سفید برای ساره گرفتم که خیلی خوشگل بود .

با سینا و بهروز و آرمین یک ساعتی توی خیابون ها چرخیدیم و بستنی خوردیم . من میدون ولی عصر پیاده شدم . از بابا قناد شیرینی خامه ای گرفتم . و ساره این ها آمدند دنبالم .

آمدیم خونه . با امیر نشستیم پای تلویزیون . آرته داشت ایران رو نشون می داد و تاثیر رسانه ها رو بررسی می کرد . نشستیم برنامه رو دیدیم . هم جالب بود و هم تاسف برانگیز . بعدش شام خوردیم . من آمدم پایین به آرش زنگ زدم حالش رو پرسیدم . فرهاد آمد پشت خطی به اون هم زنگ زدم . داشت آهنگ گوش می داد . صدای سیاوش من با صدای شهره اون قاطی شد .

الان هم اینجا دارم دومین نوشته شبکه بارون رو می نویسم .

خوب باشید و سلامت . ۲۳ بهمن ۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 1:11  توسط وفا | 

امروز یه روز تعطیل بود.معمولا روزهای تعطیل من بداخلاق می شم ٬ مخصوصا وقتی از غروب بگذره و شب بشه و وای به حال اینکه اون روز بیرون نرفته باشم . دیگه کاملا به هم می ریزم و یهجور خستگی خاص دامنم رو می گیره . نمونش همون شب هایی که نصف شب دیگه تحمل نمی کنم و از خونه می رم بیرون و یه دور می زنم که خودم رو گول زده باشم که بیرون رفتم

امروز اما از شانس خوبم بعد ازظهر رو بیرون رفته بودم و با آرش یه چرخ زده بودیم .

اما این هم کفایت نکرده بود . آخر شبی ٬ چایی که خوردم ٬ آرش آمد دم در که موبایل من رو که توی ماشینش جا گذاشته بودم تحویلم بده . بعد دیدم یه اس ام اس از آرزو دارم که برام آف گذاشته ٬ آمدم نت و از بد ماجرا چراغم رو روشن کردم و مثل بعضی شب های دیگه گیر افتادم .

دوستام حق دارن ٬ نمی دونم ! همه از دستم شاکین ٬ همه دنبالم هستن ٬ وقتی این رو به ساره میگم می خنده و میگه اینا همش از تاثیرات خودشیفتگی جناب عالیه .

خلاصه خسته شده بودم . بعد از نیم ساعت توی نت بودن از همه عذرخواهی کردم و آمدم بیرون . یه سندل روشن کردم ٬ یه شمع .

این رو یادم رفت بگم ٬ از عصر داشتم یه آهنگ از سیاوش رو گوش می کردم " تو بارون که رفتی - دلم زیر رو رو شد "

خلاصه با شمع و سندل نشستیم به شعر سیاوش گوش دادن ٬ چراغ اتاق رو هم خاموش کردم . داشتم با دستام با دود بازی کمی کردم و به حرف های بعدازظهر خودم و ساره درباره ی جبر و اختیار فکر می کردم . تصمیم گرفتم موسیقی رو عوض کنم و یه موسیقی بی کلام که نیایش مادر زمین " گایا " هست گوش بدم که با فضا هماهنگ تر باشه .

سندل داشت تمام می شد که پاشدم رفتم بیرون یه ظرف برای زیرش پیدا کنم . وقتی برگشتم چراغ اتاق رو روشن کردم دیدم همه ی اتاق رو دود گرفته . برای همین گوشه ی پنجره رو باز کردم . یه صدایی آمد . اولش یه چیزی توی دلم گفت بارون . بعدش گفتم نه بابا وزش باد بوده . رفتم آشپزخونه شیر کاکائو بخورم دیدم صدای بارونه . آمدم توی اتاق و پنجره رو باز کردم

حالا بارون می آد و شمع جلوی من تا همین چند دقیقه پیش روشن بود و بوی خوش عود همه ی اتاق رو گرفته . و من  فکر می کنم همین چند نکته ی کوتاه برای همه ی احساس خوشبخی که الان دارم کافیه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 2:26  توسط وفا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اینجا نوشته های شخصی ام را روزانه می نویسم . بدون اینکه نگران خواندن آنها توسط دیگران باشم . هر چه هست همین جاست .

نوشته های پیشین
بهمن 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM